mehrika
دنــــــــــیای موضوعات متنـــــــــوع 
قالب وبلاگ

بازگرد ای خاطرات کودکی / بر سوار اسبهای چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند / یادگاران کهن ماناترند
درسهای سال اول ساده بود / آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس / روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است / سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود / فیل نادانی برایش موش بود
باوجود سوز و سرمای شدید / ریزعلی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم / ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم / یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت / دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود / برگ دفترها به رنگ کاه بود
همکلاسی های درد و رنج و کار / بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد / کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود / جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم / لااقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش / یاد آن گچ ها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت بخیر / یاد درس آب و بابایت بخیر
ای دبستانی ترین احساس من / بازگرد این. مشق ها را خط بزن


[ دوشنبه 31 شهریور 1393 ] [ 10:33 ب.ظ ] [ ویدا اعظم ]
ﺑﺒﺨﺶ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ
ﺑﺮﺍﯼِ ﺗﻤﺎﻡِ ﺭﺍﻩ ﻫﺎﯼ ﻧﺮﻓﺘﻪ
ﺑﺮﺍﯼِ ﺗﻤﺎﻡِ ﺑﯽ ﺭﺍﻩ ﻫﺎﯼ ﺭﻓﺘﻪ
ﺑﺒﺨﺶ ،ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺖ
ﻗﺪﺭﯼ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﺑﺨﻮﺭﺩ ...
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻫﺎ
ﻫﺪﯾﻪ ﯼ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﻭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻧﺪ
ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ ﻭ
ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻤﺎﻥ
ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻧﺖ
ﻫﺮ ﺭﻫﮕﺬﺭ ِ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ
ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺑﺰﻧﺪ
ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﻭ ﺯﯾﺮِ ﻟﺐ ﺑﮕﻮﯾﺪ :
ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﻧﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ...

[ شنبه 29 شهریور 1393 ] [ 01:39 ق.ظ ] [ ویدا اعظم ]

درژاپن مردمیلیونری درمانی برای دردچشمش پیدا نمیکردوبعداز ناامید شدن ازاطباء پیش راهبی رفت 
راهب به او پیشنهادکردبه غیر از رنگ سبز به رنگ دیگری نگاه نکند
وی پس ازبازگشت دستورخریدبشکه رنگ سبز دادوهمه ی خانه رارنگ زدند همه ی لباسهایشان راووسایل خانه وحتی ماشینشان رابه رنگ سبز تغییر دادندواو خوب شد تااینکه روزی مردمیلیونر راهب رابرای تشکربه منزلش دعوت کرد 
زمانیکه راهب به محضربیمارش میرسدجویای حال وی میشود 
مردمیلیونر میگوید:خوب شدم ولی این گرانترین مداوایی بود که تابه حال داشته ام...راهب باتعجب گفت اتفاقااین ارزانترین نسخه ای بوده که تجویز کرده ام
برای مداواتنهاکافی بودعینکی باشیشه سبز تهیه کنیدبرای این کار نمیتوانی دنیاراتغییردهی.بلکه باتغییرنگرشت میتوانی دنیارابه کام خوددربیاوری 
تغییردنیاکاراحمقانه ای است اماتغییرنگرش ارزانترین وموثرترین روش است




[ چهارشنبه 26 شهریور 1393 ] [ 03:15 ب.ظ ] [ ویدا اعظم ]
پنجره ات را باز كن:
    جیره ى شهریورت دارد به اتمام مى رسَد،
  هوا دلش هواىِ عاشقى كردن مى خواهد،
   هوا دلش قدم زدن روى برگ ها را مى خواهد،
     از قدم زدن كنار ساحل خسته شده است،،
    بگذار باد پاییزى بر طره ى موهایت بوزد،
   اجازه ده كه بارانِ پاییز وجودت را خیس كند،
   نترس، چتر لازم نیست: اعتماد كن،
   خودت را به باران بسپار ،
   دستانت را باز كن،
  سرت را رو به آسمان نگاه دار،
   بگذار قطرات باران خیسىِ چشمانت را بشوید،
   نفس بكش،در میان پاییز نفس بكش،
   بس است گرما،بس است بى بارانى 


[ چهارشنبه 26 شهریور 1393 ] [ 12:09 ب.ظ ] [ ویدا اعظم ]
"دیدن هربامداد اتفاق ساده ای نیست"خوشایندست و تکرار ناپذیر، گنجشكها بیخود شلوغش نمیکنند.دوست چهارفصلم،آخرین روزهای تابستان بروفق دلت.



[ سه شنبه 25 شهریور 1393 ] [ 04:05 ب.ظ ] [ ویدا اعظم ]
هر بامداد آهویی از خواب بر می‌خیزد و میداند ک از تندترین شیر باید تندتر بدود وگرنه کشته خواهد شد..هر بامداد  شیری از خواب برمیخیزد و میداند ک باید از تندترین آهو تندتر بدود وگرنه از گرسنگی خواهد مرد..فرقی ندارد آهو باشی یا شیر، آفتاب ک بر میاید آماده دویدن باش


[ پنجشنبه 20 شهریور 1393 ] [ 09:14 ق.ظ ] [ ویدا اعظم ]
هر روز كه از خواب بیدار میشوم 
میبینم هنوز امروز است ؛
و فردا نیامده است 
فردا واژه ای بیش نیست که در حصار دیروزم گم شده است
هر چه كه هست امروز است و  فردا تنها بهانه ای...

امروزمان عاشقانه

کفشدوزک‌، Coccinellidae، سوسک‌، گوشتخوار، حضرت مریم

[ چهارشنبه 19 شهریور 1393 ] [ 09:24 ق.ظ ] [ ویدا اعظم ]
پادشاه به نجارش گفت:فردا اعدامت میکنم،آن شب نتوانست بخوابد.
همسرش گفت:"مانند هرشب بخواب، پروردگارت یگانه است و درهای گشایش بسیار "
کلام همسرش آرامشی بردلش ایجاد کرد و چشمانش سنگین شدوخوابید
صبح صدای پای سربازان را شنید،چهره اش دگرگون شد و با ناامیدی، پشیمانی وافسوس به همسرش نگاه کردکه دریغاباورت کردم بادست لرزان در را باز کرد ودستانش را جلوبرد تا سربازان زنجیرکنند.دو سرباز باتعجب گفتند:
پادشاه مرده و از تو می خواهیم تابوتی برایش بسازی،چهره نجار برقی زد و نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت،همسرش لبخندی زد وگفت:
"مانند هرشب آرام بخواب،زیرا پروردگار یکتا هست و درهای گشایش بسیارند ".


[ چهارشنبه 19 شهریور 1393 ] [ 09:17 ق.ظ ] [ ویدا اعظم ]
ﮐﻔﺶ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ . ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ ... ﺁﻧﻄﺮﻑ ﺗﺮ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﯿﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ ... ﺟﻮﺍﻧﻲ ﻏﺮﻕ ﺷﺪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﻗﺎﺗﻞ ... ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻱ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪﻱ ﺻﻴﺪ ﻛﺮﺩ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ. ﻣﻮﺟﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﺭﺍ ﺷﺴﺖ . ﺩﺭﯾﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ . ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ، ﺍﮔﺮﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺷﯽ". ﺑﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﮔﺬﺷﺖ ،ﺁﻧﭽﻪ ﺷﮑﺴﺖ ،ﺁﻧﭽﻪ ﻧﺸﺪ ...ﺣﺴﺮﺕ ﻧﺨﻮﺭ ؛ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﮔﺮ ﺁﺳﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﮔﺮﯾﻪ ﺁﻏﺎﺯ ﻧﻤﯿﺸﺪ ...




[ سه شنبه 18 شهریور 1393 ] [ 08:54 ق.ظ ] [ ویدا اعظم ]
هر چقدر دور باشیم ،باز هم نزدیکیم بالا را نگاه کن!هر دو زیر یک اسمانیم...!!!


[ سه شنبه 18 شهریور 1393 ] [ 12:21 ق.ظ ] [ ویدا اعظم ]
الهی اونقدر بخندی که صدای خنده هات بشه عذاب دشمنات..
الهی از شادی اونقدر اشک بریزی که دشمناتو سیل ببره...
الهی روزیت اونقدر زیاد بشه که اضافیشو بریزی واسه دشمنات...
الهی اونقدر غرق خوشبختی بشی که دشمنات نتونن ببیننت...



[ یکشنبه 16 شهریور 1393 ] [ 09:43 ق.ظ ] [ ویدا اعظم ]
"ما همیشه

یا جای درست بودیم در زمان غلط
یا جای غلط بودیم در زمان درست و همیشه همین گونه همدیگر را از دست داده ایم ..." 

پل استر



"کسی که واقعا" دوستتان داشته باشدتحت هیچ شرایطی از شما نخواهد گذشت!"

پائولو کوئلیو



"تلخ ترین و غم انگیزترین اشک هایی که بر سر مزارها ریخته می شودبه خاطر حرف های نگفته و کارهای انجام نشده است."

هریت بیچر استو



"اگر برای کسی مهم باشی
او همیشه راهی برای
وقت گذاشتن با تو پیدا خواهد کرد
نه بهانه ای برای فرار
و نه دروغی برای توجیه ..." 

ارنستو ساباتو



چشمت را باز می کنی
می بینی بزرگترین ضربه ها را همان هایی زده اندکه زمانی با چشم بسته و از ته دل دوستشان داشته ای!"

هوشنگ ابتهاج



"آنچه را من اطمینان دارم
این است که تو بدون پول خوشبخت نخواهی شد! 

آلبر کامو 



"زن ها از عادی شدن
از تکراری شدن
از مثل روز اول نبودن ، می ترسند!
گاهی زن ها را مثل روز اول دوست بدارید ..."

مهدیه لطیفی 



"جرات کنید حقیقی 
باشید
جرات کنید زشت باشید! 
خود را همان که هستید نشان دهید ...
هرچه می خواهید باشید فقط خودتان باشید 
انسان باشید!" 

ژان کریستف - رومن رولان

[ یکشنبه 16 شهریور 1393 ] [ 12:24 ق.ظ ] [ ویدا اعظم ]
ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﺑﻮﺩ .
ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ
ﻗﻄﻌﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺎﯾﺴﺖ . ﻣﻦ ﺳﻪ ﮔﺎﻭ ﻧﺮ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺍﮔﺮ
ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﯽ ﺩﻡ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ
ﺍﯾﻦ ﮔﺎﻭ ﻧﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﻣﻦ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ .
ﻣﺮﺩ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ . ﺩﺭ ﻃﻮﯾﻠﻪ ﺍﻭﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﺯ
ﺷﺪ . ﺑﺎﻭﺭ ﮐﺮﺩﻧﯽ ﻧﺒﻮﺩ
ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻭ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﺗﺮﯾﻦ ﮔﺎﻭﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮﺵ ﺩﯾﺪﻩ
ﺑﻮﺩ . ﮔﺎﻭ ﺑﺎ ﺳﻢ ﺑﻪ
ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽﮐﻮﺑﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﺮﺩ . ﺟﻮﺍﻥ ﺧﻮﺩ
ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪ ﺗﺎ
ﮔﺎﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺗﻊ ﮔﺬﺷﺖ . ﺩﻭﻣﯿﻦ ﺩﺭ ﻃﻮﯾﻠﻪ ﮐﻪ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮ ﺑﻮﺩ
ﺑﺎﺯ ﺷﺪ . ﮔﺎﻭﯼ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮ
ﺍﺯ ﻗﺒﻠﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ . ﺟﻮﺍﻥ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺵ
ﮔﻔﺖ : ﻣﻨﻄﻖ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ
ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﻭﻟﺶ ﮐﻨﻢ ﭼﻮﻥ ﮔﺎﻭ ﺑﻌﺪﯼ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﯾﻦ
ﺍﺭﺯﺵ ﺟﻨﮕﯿﺪﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ .
ﺳﻮﻣﯿﻦ ﺩﺭ ﻃﻮﯾﻠﻪ ﻫﻢ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩ
ﺿﻌﯿﻔﺘﺮﯾﻦ ﻭ
ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﮔﺎﻭﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮﺵ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ.
ﭘﺲ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻮﻗﻊ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺭﻭﯼ ﮔﺎﻭ ﭘﺮﯾﺪ ﻭ
ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺩﻡ
ﮔﺎﻭ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ ...
ﺍﻣﺎ ......... ﮔﺎﻭ ﺩﻡ ﻧﺪﺍﺷﺖ !!!!
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺭﺯﺷﻬﺎﯼ ﺩﺳﺖ ﯾﺎﻓﺘﻨﯽ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ
ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺭﺩ ﺷﺪﻥ
ﺑﺪﻫﯿﻢ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﺼﯿﺒﻤﺎﻥ ﻧﺸﻮﺩ .
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ
ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺷﺎﻧﺲ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎﺑﯽ

تنها با رعایت چند نکته خیلی ساده خوش شانس شوید!!!!

[ یکشنبه 16 شهریور 1393 ] [ 12:19 ق.ظ ] [ ویدا اعظم ]

اگر در هر لبخند خدا را سپاس نگویید,روا نیست بعد از هر اشکی از او گلایه کنید ....

[ شنبه 15 شهریور 1393 ] [ 05:04 ب.ظ ] [ ویدا اعظم ]
عاشق ترین مرد آدم بود که بهشت رابه لبخند حوا فروخت،
حوا که بغض کند حتی خدا هم اگر سیب بیاورد، چیزی جز آغوش آدم آرامش نمیکند...
خوش به حالت آدم...خودت بودی و حوایت...
وگرنه حوای تو هم هوایی میشد...!
وخوش به حالت حوا...تنها حوای زمین تو بودی...
وگرنه آدم هوای حواهایی دیگرداشت...
دیگر نه آدم،آن آدم است ونه حوا، آن حوا....
من وتو،زاده ی کدامین دو نخستینیم؟؟؟ که نه بوی آدمیت داریم و نه هوس حوا....؟!
وقتی سایه ها بوی انسانیت نمی دهند! همان بهتر که سایه ای بالای سرت نباشد...
اینجابرای حوابودن...آدم کم است...
به جرم وسوسه چه طعنه ها که نشنیدی حوا....پس از تو همه تا توانستند آدم شدند...!
چه صادقانه حواشدی و...چه ریاکارانه آدمیم...!
توآدم...من حوا...
بیا جهانی دیگر آغاز کنیم...عشق بورز...دوستم داشته باش...تازه سیب چیده ام!
حوابودن تاوان سنگینی دارد...وقتی آدم ها برای هردم و بازدم به هوا نیازدارند...!
حوا...! راست بگو تو مگرسیب راپوست کندی وخوردی که دنیا اینگونه پوست مارا می کند؟
هیچ کس نفهمید،شایدشیطان عاشق حواشده بود که به آدم سجده نکرد...!


[ شنبه 15 شهریور 1393 ] [ 02:55 ب.ظ ] [ ویدا اعظم ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


سلام به وبلاگ ما خوش اومدین امیدوارم لذت ببرین

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو