mehrika
دنــــــــــیای موضوعات متنـــــــــوع 
قالب وبلاگ
بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش،
 اما حرفش هیچوقت از یادم نمیرود، می گفت زندگی مثل یک کلاف کامواست، 
از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم،
 گره می خورد،
 می پیچد به هم ، 
گره گره می شود، 
بعد باید صبوری کنی، 
گره را به وقتش با حوصله وا کنی، زیاد که کلنجار بروی ، گره بزرگتر می شود، 
کورتر می شود، 
یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید، 
یک گره ی ظریف کوچک زد،
 بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،
 محو کرد، 
یک جوری که معلوم نشود،
 یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند، همان کینه های چند ساله،
 باید یک جایی تمامش کرد،
 سر و تهش را برید،
 زندگی به بندی بند است به نام "حرمت "
که اگر آن  بند پاره شود کار زندگی تمام است.

''بانوسیمین  بهبهانی"

[ سه شنبه 20 آبان 1393 ] [ 07:51 ب.ظ ] [ ویدا اعظم ]
آرامش نه عاشق بودن است 
نه گرفتن دستی که محرمت نیست 
نه حرف های عاشقانه و قربان صدقه های چند ثانیه ای...
آرامش حضور خداست وقتی در اوج نبودن ها 
نابودت نمیکند...
وقتی ناگفته هایت را بی آنکه بگویی میفهمد
وقتی نیاز نیست برای بودنش التماس کنی 
غرورت را تا مرز نابودی پیش ببری ، 
وقتی مطمئن باشی با او 
هرگز 
تنها 
نخواهی بود ...
آرامش یعنی همین

[ سه شنبه 20 آبان 1393 ] [ 07:46 ب.ظ ] [ ویدا اعظم ]
پیرمردی هر روز تو محله میدید پسرکی با کفش های پاره و پای برهنه با توپ پلاستیکی فوتبال بازی میکرد 
روزی رفت ی کتانی نو خرید و اومد و به پسرک گفت بیا این کفشا رو بپوش 
پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت شما خدایید 
پیرمرد لبش را گزید و گفت نه
پسرک گفت پس دوست خدایی چون من دیشب فقط به خدا گفتم کفش ندارم...
.
.
.
دوست خدا بودن سخت نیست

[ دوشنبه 5 آبان 1393 ] [ 10:42 ب.ظ ] [ ویدا اعظم ]
سرعت آهو 90 کیلومتر در ساعت است در حالی که سرعت شیر 57 کیلومتر در ساعت است پس چطور آهو طعمه ی شیر می شود؟
.
.
.
.

ترس آهو از شکار شدن باعث می شود که او برای سنجش فاصله اش با شیر مدام به پشت سر نگاه کند و به خاطر همین سرعتش بسیار کم می شود تا جایی که شیر می تواند به او برسد!
یعنی اگر آهو به پشت سرش نگاه نکند طعمه ی شیر نمی شود!
اگر آهو به سرعت خود ایمان داشته باشد همانگونه که شیر به نیرویش ایمان دارد هیچگاه طعمه ی شیر نمی شود !
این قصه ی خیلی از ما آدم ها هم هست اگر به خودمان ایمان نداشته باشیم و در طول زندگی همیشه به پشت سر نگاه کنیم و به مرور خاطرات گذشته بپردازیم هم از زندگیمان عقب می مانیم و هم آینده را از دست می دهیم.

[ سه شنبه 29 مهر 1393 ] [ 10:09 ق.ظ ] [ ویدا اعظم ]
نگاه زیبای خدا را برایت ارزو میکنم .... برای این که وقتی نگاه او به سمت توست ....به دیگری نیازمند نخواهی شد...

[ چهارشنبه 9 مهر 1393 ] [ 01:08 ب.ظ ] [ ویدا اعظم ]
ﮐﻤﯽ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﺪ
ﺑﺘﮑﺎﻧﯿﺪ !
ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡِ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮﻫﺎﯼِ ﺑﯽ ﺭﻧﮓ
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼِ ﺗﻮ ﺧﺎﻟﯽِ ﺑﯽ ﺭﻭﯾﺎ
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺭﻗﺼﻨﺪﻩ ﯼ ﺩﺳﺖِ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺟﺎﻧﻢ !
ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﺎﻧﮕﻮ ﻣﯽ ﺭﻗﺼﺪ
ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺭﻗﺎﺻﻪ ﯼ ﺗﻤﺎﻡِ ﺳﺎﺯﻫﺎ ﻭ ﺁﻭﺍﺯﻫﺎﯼِ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯽ
ﮐﻨﺪ !
ﺩﺳﺖِ ﺭﻭﯾﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮ
ﺑﺮﺍﯼِ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﺩﻭﺭ ﺷﻮ
ﺍﺯ ﺷﻬﺮِ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪﯼ !
ﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻬﺎﺭ حرف
ﺍ  ﻡ  ﯼ  ﺩ
ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ !
ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ؟
ﻓﺪﺍﯼِ ﺳﺮﺕ
ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ؟
ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻝِ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺛﺒﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺷﺪﻩ ؟
ﻗﺸﻨﮕﺘﺮﯾﻦ ﺭﻗﺺ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼِ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﻭﺯ ﺑﮕﺬﺍﺭ
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﻦ ﮐﻪ ﻫﺮﮐﻪ ﺭﺩ ﺷﺪ
ﺑﮕﻮﯾﺪ :
ﭼﻪ ﻃﻮﻓﺎﻥِ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ!
ﺯﯾﺒﺎ ﺑﺎﺵ
ﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ
ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼِ ﺑﯽ ﻣﻬﺮﯼ
ﺑﺮﺍﯼِ ﺧﻮﺩﺕ
ﺑﺮﺍﯼِ ﺍﻭ
ﺑﺮﺍﯼِ ﺗﻤﺎﻡِ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﻠﺒﺖ ﺟﺎ ﺩﺍﺭﻧﺪ
ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﯽ
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ...


[ چهارشنبه 9 مهر 1393 ] [ 11:15 ق.ظ ] [ ویدا اعظم ]

بازگرد ای خاطرات کودکی / بر سوار اسبهای چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند / یادگاران کهن ماناترند
درسهای سال اول ساده بود / آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس / روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است / سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود / فیل نادانی برایش موش بود
باوجود سوز و سرمای شدید / ریزعلی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم / ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم / یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت / دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود / برگ دفترها به رنگ کاه بود
همکلاسی های درد و رنج و کار / بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد / کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود / جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم / لااقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش / یاد آن گچ ها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت بخیر / یاد درس آب و بابایت بخیر
ای دبستانی ترین احساس من / بازگرد این. مشق ها را خط بزن


[ دوشنبه 31 شهریور 1393 ] [ 10:33 ب.ظ ] [ ویدا اعظم ]
ﺑﺒﺨﺶ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ
ﺑﺮﺍﯼِ ﺗﻤﺎﻡِ ﺭﺍﻩ ﻫﺎﯼ ﻧﺮﻓﺘﻪ
ﺑﺮﺍﯼِ ﺗﻤﺎﻡِ ﺑﯽ ﺭﺍﻩ ﻫﺎﯼ ﺭﻓﺘﻪ
ﺑﺒﺨﺶ ،ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺖ
ﻗﺪﺭﯼ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﺑﺨﻮﺭﺩ ...
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻫﺎ
ﻫﺪﯾﻪ ﯼ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﻭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻧﺪ
ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ ﻭ
ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻤﺎﻥ
ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻧﺖ
ﻫﺮ ﺭﻫﮕﺬﺭ ِ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ
ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺑﺰﻧﺪ
ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﻭ ﺯﯾﺮِ ﻟﺐ ﺑﮕﻮﯾﺪ :
ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﻧﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ...

[ شنبه 29 شهریور 1393 ] [ 01:39 ق.ظ ] [ ویدا اعظم ]

درژاپن مردمیلیونری درمانی برای دردچشمش پیدا نمیکردوبعداز ناامید شدن ازاطباء پیش راهبی رفت 
راهب به او پیشنهادکردبه غیر از رنگ سبز به رنگ دیگری نگاه نکند
وی پس ازبازگشت دستورخریدبشکه رنگ سبز دادوهمه ی خانه رارنگ زدند همه ی لباسهایشان راووسایل خانه وحتی ماشینشان رابه رنگ سبز تغییر دادندواو خوب شد تااینکه روزی مردمیلیونر راهب رابرای تشکربه منزلش دعوت کرد 
زمانیکه راهب به محضربیمارش میرسدجویای حال وی میشود 
مردمیلیونر میگوید:خوب شدم ولی این گرانترین مداوایی بود که تابه حال داشته ام...راهب باتعجب گفت اتفاقااین ارزانترین نسخه ای بوده که تجویز کرده ام
برای مداواتنهاکافی بودعینکی باشیشه سبز تهیه کنیدبرای این کار نمیتوانی دنیاراتغییردهی.بلکه باتغییرنگرشت میتوانی دنیارابه کام خوددربیاوری 
تغییردنیاکاراحمقانه ای است اماتغییرنگرش ارزانترین وموثرترین روش است




[ چهارشنبه 26 شهریور 1393 ] [ 03:15 ب.ظ ] [ ویدا اعظم ]
پنجره ات را باز كن:
    جیره ى شهریورت دارد به اتمام مى رسَد،
  هوا دلش هواىِ عاشقى كردن مى خواهد،
   هوا دلش قدم زدن روى برگ ها را مى خواهد،
     از قدم زدن كنار ساحل خسته شده است،،
    بگذار باد پاییزى بر طره ى موهایت بوزد،
   اجازه ده كه بارانِ پاییز وجودت را خیس كند،
   نترس، چتر لازم نیست: اعتماد كن،
   خودت را به باران بسپار ،
   دستانت را باز كن،
  سرت را رو به آسمان نگاه دار،
   بگذار قطرات باران خیسىِ چشمانت را بشوید،
   نفس بكش،در میان پاییز نفس بكش،
   بس است گرما،بس است بى بارانى 


[ چهارشنبه 26 شهریور 1393 ] [ 12:09 ب.ظ ] [ ویدا اعظم ]
"دیدن هربامداد اتفاق ساده ای نیست"خوشایندست و تکرار ناپذیر، گنجشكها بیخود شلوغش نمیکنند.دوست چهارفصلم،آخرین روزهای تابستان بروفق دلت.



[ سه شنبه 25 شهریور 1393 ] [ 04:05 ب.ظ ] [ ویدا اعظم ]
هر بامداد آهویی از خواب بر می‌خیزد و میداند ک از تندترین شیر باید تندتر بدود وگرنه کشته خواهد شد..هر بامداد  شیری از خواب برمیخیزد و میداند ک باید از تندترین آهو تندتر بدود وگرنه از گرسنگی خواهد مرد..فرقی ندارد آهو باشی یا شیر، آفتاب ک بر میاید آماده دویدن باش


[ پنجشنبه 20 شهریور 1393 ] [ 09:14 ق.ظ ] [ ویدا اعظم ]
هر روز كه از خواب بیدار میشوم 
میبینم هنوز امروز است ؛
و فردا نیامده است 
فردا واژه ای بیش نیست که در حصار دیروزم گم شده است
هر چه كه هست امروز است و  فردا تنها بهانه ای...

امروزمان عاشقانه

کفشدوزک‌، Coccinellidae، سوسک‌، گوشتخوار، حضرت مریم

[ چهارشنبه 19 شهریور 1393 ] [ 09:24 ق.ظ ] [ ویدا اعظم ]
پادشاه به نجارش گفت:فردا اعدامت میکنم،آن شب نتوانست بخوابد.
همسرش گفت:"مانند هرشب بخواب، پروردگارت یگانه است و درهای گشایش بسیار "
کلام همسرش آرامشی بردلش ایجاد کرد و چشمانش سنگین شدوخوابید
صبح صدای پای سربازان را شنید،چهره اش دگرگون شد و با ناامیدی، پشیمانی وافسوس به همسرش نگاه کردکه دریغاباورت کردم بادست لرزان در را باز کرد ودستانش را جلوبرد تا سربازان زنجیرکنند.دو سرباز باتعجب گفتند:
پادشاه مرده و از تو می خواهیم تابوتی برایش بسازی،چهره نجار برقی زد و نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت،همسرش لبخندی زد وگفت:
"مانند هرشب آرام بخواب،زیرا پروردگار یکتا هست و درهای گشایش بسیارند ".


[ چهارشنبه 19 شهریور 1393 ] [ 09:17 ق.ظ ] [ ویدا اعظم ]
ﮐﻔﺶ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ . ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ ... ﺁﻧﻄﺮﻑ ﺗﺮ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﯿﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ ... ﺟﻮﺍﻧﻲ ﻏﺮﻕ ﺷﺪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﻗﺎﺗﻞ ... ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻱ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪﻱ ﺻﻴﺪ ﻛﺮﺩ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ. ﻣﻮﺟﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﺭﺍ ﺷﺴﺖ . ﺩﺭﯾﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ . ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ، ﺍﮔﺮﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺷﯽ". ﺑﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﮔﺬﺷﺖ ،ﺁﻧﭽﻪ ﺷﮑﺴﺖ ،ﺁﻧﭽﻪ ﻧﺸﺪ ...ﺣﺴﺮﺕ ﻧﺨﻮﺭ ؛ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﮔﺮ ﺁﺳﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﮔﺮﯾﻪ ﺁﻏﺎﺯ ﻧﻤﯿﺸﺪ ...




[ سه شنبه 18 شهریور 1393 ] [ 08:54 ق.ظ ] [ ویدا اعظم ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


سلام به وبلاگ ما خوش اومدین امیدوارم لذت ببرین

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب